خرید بک لینک
در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «177» را می‌خوانید.کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینههوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقتچه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمستکه رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت هزار عاشق دیوانه در من است که هرگزبه هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیستاگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت هنوز دوست نمی داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «178» را می‌خوانید.تلاقیِ به‌شکوهِ مَه و معمّاییتراکمِ همهٔ رازهایِ دنیایی به هیچ سلسلهٔ خاکیان نمی‌مانیتو از کدامین دنیایِ تازه می‌آیی؟ عصیرِ دفترِ«حافظ»؟ شرابِ شیرازی؟چه هستی آخِر؟ کاین‌گونه گرم و گیرایی؟ تو از قبیلهٔ سوزانِ آتشی، شایدچنین که سرکش و پاک و بلند بالایی مرا به گردش صد قصّه می‌بَرَد چَشمتتو کیستی؟ زِ پری‌هایِ داستان‌هایی؟ شعاعِ نوری بر تپّه هایِ روشنِ موجتو دخترِ فلقیّ و عروسِ دریایی نسیمِ سبزس از جلگه‌هایِ تخدیریگُلِ سپیدی، بر آب‌هایِ رویاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «179».از روزهاي رفتنت پاييزتر بودماز شمس هاي ديگرت تبريزتر بودم باران اگر آن سوي شيشه داشت مي باريداين سوي شيشه بي هوا، من نيز تر بودم يك شب اگر دستت به تار موي من مي خورداز اينكه هستم مست و شورانگيزتر بودم شايد اگر يوسف به من هم فرصتي مي داداز تيغ چاقوي زليخا تيزتر بودم شايد تمام چشم ها را كور مي كردمشايد كه از قوم مغول چنگيزتر بودم يك مزرعه دلشوره ام بعد از تو، حقم نيستمن با تو از هر دشت حاصلخيزتر بودم يادت بماند من كه حالا خالي از عشقمدر خوردن آن سيب ناپرهيزترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «180» را می‌خوانید.بلم ، آرام چون قویی سبکبالبه نرمی بر سر كارون همی رفتبه نخلستان ساحل قرص خورشیدز دامان افق بيرون همی رفت.شفق بازی كنان در جنبش آبشكوه ديگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت.جوان پارو زنان بر سينه ی موجبلم می‌راند و جانش در بلم بودصدا سر داده غمگين در ره بادگرفتار دل و بیمار غم بود:."دو زلفونت بود تار ربابمچه می‌خواهی ازين حال خرابمتو كه با مو سر ياری نداریچرا هر نيمه شو آیی به خوابم".درون قايق از باد شبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

آنچه تاکنون درباره «181» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از بادهٔ جام و می مینای توام تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منیمن به تصدیق نظر محو تماشای توام می‌توان یافتن از بی سر و سامانی منکه سراسیمهٔ گیسوی سمن‌سای توام اهل معنی همه از حالت من حیرانندبس که حیرت‌زدهٔ صورت زیبای توام تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان استبس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام مرد میدان بلای دو جهان دانی کیستمن که افتادهٔ بالای دلارای توام سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌امتا گرفتار سر زلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «183» را در ادامه بخوانید.حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست...»چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟عهدکردم دگر از قول و غزل دم نزنمزیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟گفته بودم که به دریا نزنم دل اماکو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟به گناهی که تماشای گل روی تو بودخار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟دست بر دست همه عمر در این تردیدم:بزنم یا نزنم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

184 در این مطلب، جزئیات مربوط به «184» ارائه شده است. خواستم در گوشه ی دیوار در باشم، نشدسوی آزادی مسیر مختصر باشم، نشددر خلال نامرادی های خود، می خواستمتکیه گاه فصل پیری پدر باشم، نشدکاش می شد در حیاط خانه ی بابایی امجای انسان، یک درخت پر ثمر باشم، نشدفکر کردم هر چه کوتاهی ست تقصیر من استگفتم از اینی که هستم بیشتر باشم، نشدراه افتادم که تا سرمنزلی پیدا شودقسمتم این شد که عمری در سفر باشم، نشدجز پریشانی چه از دنیا توقع می رود؟خواستم از این مصیبت برحذر باشم، نشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «185» را در ادامه بخوانید.برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیستگویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاکجز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب استاینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اماآن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف استحیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «186».نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟ تو پیکی و همه پیغام عاشقان داریاز آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟ به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کاربرای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟ پرندگان پر و بالتان نبسته هنوز!از آن سوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟ به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرمکه از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟ نشسته در رهت ای صبح چشم شب زده امطلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟ بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشقهمیشه رفتن و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 12:50

بلم ، آرام چون قویی سبکبالبه نرمی بر سر كارون همی رفتبه نخلستان ساحل قرص خورشیدز دامان افق بيرون همی رفت.شفق بازی كنان در جنبش آبشكوه ديگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت.جوان پارو زنان بر سينه ی موجبلم میراند و جانش در بلم بودصدا سر داده غمگين در ره بادگرفتار دل و بیمار غم بود:."دو زلفونت بود تار ربابمچه میخواهی ازين حال خرابمتو كه با مو سر ياری نداریچرا هر نيمه شو آیی به خوابم".درون قايق از باد شبانگاه...دو زلفی نرم نرمک تاب میخوردزنی خم گشته از قايق بر امواجسرانگشتش به چين آب میخورد.صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش میگشتجوان میخواند سرشار از غمی گرمپی دستی نوازش بخش میگشت :."تو كه نوشم نئی نیشم چراییتو كه يارم نئی پيشم چراییتو كه مرهم نئی زخم دلم رانمک پاش دل ريشم چرایی".خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگ شب نيلوفری داشتز آزار جوان دل شاد و خرسندسری با او، دلی با ديگری داشت.ز ديگر سوی کارون زورقی خردسبک بر موج لغزان پيش میراندچراغی كورسو میزد به نيزارصدایی سوزنام از دور میخواند.نسيمی اين پيام آورد و بگذشت:"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بیجوان ناليد زير لب به افسوس:که یک سر مهربونی ، درد سر بی" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:57

من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از بادهٔ جام و می مینای توامتو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منیمن به تصدیق نظر محو تماشای تواممیتوان یافتن از بی سر و سامانی منکه سراسیمهٔ گیسوی سمنسای تواماهل معنی همه از حالت من حیرانندبس که حیرتزدهٔ صورت زیبای توامتلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان استبس که شوریدهدل از لعل شکرخای تواممرد میدان بلای دو جهان دانی کیستمن که افتادهٔ بالای دلارای توامسر مویی به خود از شوق نپرداختهامتا گرفتار سر زلف چلیپای توامبس که سودای تو از هر سر مویم سر زدمو به مو با خبر از عالم سودای توامزیر شمشیر تو امروز فروغی میگفتفارغ از کشمکش شورش فردای توام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:57

از روزهاي رفتنت پاييزتر بودماز شمس هاي ديگرت تبريزتر بودمباران اگر آن سوي شيشه داشت مي باريداين سوي شيشه بي هوا، من نيز تر بودميك شب اگر دستت به تار موي من مي خورداز اينكه هستم مست و شورانگيزتر بودمشايد اگر يوسف به من هم فرصتي مي داداز تيغ چاقوي زليخا تيزتر بودمشايد تمام چشم ها را كور مي كردمشايد كه از قوم مغول چنگيزتر بودميك مزرعه دلشوره ام بعد از تو، حقم نيستمن با تو از هر دشت حاصلخيزتر بودميادت بماند من كه حالا خالي از عشقمدر خوردن آن سيب ناپرهيزتر بودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: پنجشنبه 22 دی 1401 ساعت: 21:52

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایتبه قصه ی تو هم امشب درون بستر سینههوای خواب ندارد دلی که کرده هوایتتهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقتچه جای جسم و جوانی که جان من به فدایتچگونه می طلبی هوشیاری از من سرمستکه رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایتهزار عاشق دیوانه در من است که هرگزبه هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایتدل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیستاگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایتهنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایتدر آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعینهم جبین وداع و سر سلام به پایت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 20:32

تلاقیِ بهشکوهِ مَه و معمّاییتراکمِ همهٔ رازهایِ دنیایی به هیچ سلسلهٔ خاکیان نمیمانیتو از کدامین دنیایِ تازه میآیی؟ عصیرِ دفترِ«حافظ»؟ شرابِ شیرازی؟چه هستی آخِر؟ کاینگونه گرم و گیرایی؟ تو از قبیلهٔ سوزانِ آتشی، شایدچنین که سرکش و پاک و بلند بالایی مرا به گردش صد قصّه میبَرَد چَشمتتو کیستی؟ زِ پریهایِ داستانهایی؟ شعاعِ نوری بر تپّه هایِ روشنِ موجتو دخترِ فلقیّ و عروسِ دریایی نسیمِ سبزس از جلگههایِ تخدیریگُلِ سپیدی، بر آبهایِ رویایی فروغباری، خونِ نظیفِ خورشیدیشکوهمندی، روحِ بزرگِ صحرایی تو مثلِ خندهٔ گُل، مثلِ خوابِ پروانهتو مثلِ آنچه که ناگفتنی است، زیبایی چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟که جاودانهترین لحظهٔ تماشایی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 20:32

مژگان به هم بزن که بپاشی جهان منکوبی زمین من به سر آسمان مندرمان نخواستم ز تو من درد خواستمیک درد ماندگار! بلایت به جان منمی سوزم از تبی که دماسنج عشق رااز هُرم خود گداخته زیر زبان منتشخیص درد من به دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1399 ساعت: 7:31

صفحه بندی