اتفاقاتی هست که واقعا هیچ دلیلی نداره اتفاق بیافته، ینی اینکه توی چیدمان فکری اون لحظه هیچ جایی ندارن... اما دقیقا به همون اندازه که منتظرش نیستی روحتو به پرواز در میاره... متین می گفت اگه کسی این حس رو تجربه کنه، دیگه هیچ وقت نمی تونه معمولی زندگی کنه، همیشه بی قرار و نگرانه. تعجب کرده بودم، چهرش زرد بود، خواستم هوایی عوض کنم، گفتم: این همه نطق کردی اما هیچ اتفاق بیخودی مثل پیامک واریز اونم تو روزای فرسایش کف دیگ، این حسو به آدم نمیده. افتادگی صورتش تکون نخورد، ادامه داد: از اولین روزی که ترنم رو دیدم همین حس رو داشتم، اونقدر خوب بود که ترس تموم شدنش مث خوره وجودمو میخورد، همش باورم نمیشد این اوج، این موسیقی، همیشگیه. بنفش شده بودم. سیاه شده بود. نفس گرفتم که بپرسم، گفت : از اون اتفاقای بی دلیل یکیش باروون خنکه وسط حرارت تابستون، اشک ریخت، سرشو گذاشت رو میز و گفت: داشتم باورش می کردم می که بند اومد...
برچسب:
نویسنده: یگانه صفری
تاريخ: جمعه
11 آبان
1397 ساعت: 1:01