خرید بک لینک
انگار ما آدما در رفتاری هایی که برخاسته از دلایلی هستند که حتی خودمون هم نمیدونیم چیه و کی به اونها رسیده ایم محکم تر و قاطع تریم، تو شاید یادت نباشه، اون وقت ها که تو هشت سالت بود من سیزده ساله بودم، شب های جمعه که می شد با مادرامون و چندتا زن دیگه و هفت هشت تا بچه ی کبود و لاغر و پاپتی از سمت خیابون بوستان می رفتیم آرامگاه دانیال نبی، همه پسر بودن و تو تک دختر گروهمون بودی، یک شب از بس ما کولی وار می جوشیدیم و نعره می زدیم، مامان قول داد اگر مثل آدمیزاد رفتار کنیم برگشتنی از دکه ی پسرعمو بهروز نفری یه دونه بستنی قیفی برا همه ی بچه ها بخره، همون مثل آدمیزادی که هنوز هم به پدرام می گم و نه خودم میفهمم دقیقا چه هست و نه اون، نهایتا با همون وعده ی بعدش تو اون لحظه آروم میشه، برگشتنی هم مامان بدقولی نکرد و اشاره زد به بهروز و منم بدو بدو رفتم بچه ها رو شمردم، با تو میشدیم هفت فسقلی، ولی کسی نفهمید من تو رو هم شمردم، وقتی یکی یکی میرفتن از بهروز بستنی هاشون رو تحویل می گرفتن همین که با چشمای براق و ذوق زدت خواستی بیای، مادرت پشت گردنتو سفت گرفت و چرخوند سمت خودش، تو کجا میری؟ دختری گفتن پسری گفتن، شرم و حیایی گفتن، دختر بره وسط بلوار بستنی لیس بزنه؟ "فرض کن یک شبه شیراز تو کاشان شده است" گوشه ی چادر گل گلیتو جمع کردی و رنگ پریده دم نزدی، دیگه نمیدونستم دارم بستنی میخورم یا هلاهل، دلم میخواست کل آدمای شهر میشدن من و تو و هر چی مغازست میشد بستنی فروشی... حالا بگو چرا هی زیر گوش پدرام میخونم که لج کنه و بگه تا مامان بستنی نخوره منم نمیخورم!

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 1:01

صفحه بندی