همیشه وقتی سعی می کنم از تو بنویسم، آن قدر شکل و شمایل دختر های ابرو کمان قصه های هزار و یک شب در خودکارم تزریق می شود که دیگر نوشته ها هیچ شباهتی به تو ندارند، اصلا تو جنست جنس شعر های لحظه ای ست، ناگهانی و اتفاقی، مثل همان لحظه از نیمه های آبان ماه که میان فکر و مشغله های روزمره وقتی وسط خیابان با شتاب راه می روی، یکباره بارن ببارد، انگار که منتظرش بوده باشی و خودت نمی دانستی، و تازه یادت بیاید که زندگی چقدر ساده و صمیمی بوده و چقدر پیچیده اش کردی و خوشحال از این که چتر نداری... عزیزم، تو خودت بیشتر می دانی که چطور جاری شوی تا احساس مرا به عمق وجودت بلغزانی، مثل دیروز که در شلخته ترین حالت وقتی به خانه و میز ناهار رسیدم، تو قابلمه را برعکس کردی و اسم من با ته دیگ سیب زمینی ظاهر شد، ماتم برده بود، تو خیلی ساده گفتی: تولدت مبارک مهربونم، ببخشید دیگه پول کادو تولدتو دادم طاها ببره مدرسه، نخواستم آخر برجی ازت پول بگیرم، میدونستم عرق می کنی، و خندیدی... اصلا تو جنست جنس شعر های لحظه ای ست که بدون سعی جاری می شوی!