تو فردا می روی اما
به هر جا می روی بی من
دمی در پرنیان خاطرات خویش تنها باش
به هر جا آشیان کردی
سکوت سنگفرش یاد ها را یکزمان بشکن
و در امواج رویا های رنگارنگ
بیاد آور تو فردی را
که در اعماق چشمان بلورینت
تمام هستی اش را جستجو می کرد
که با امید دیدار تو در رویا
به بستر می خزید از شوق
و با یادت سحر از خواب بر می خواست
بیاد آور تو ابر دیدگانی را
که اینک در سکوتی گنگ
بلورین قطره های اشک حسرت بار خود را
بر مزار خاطرات خویش می بارد
تو فردا از دیارم کوچ خواهی کرد
ولی ... هرگز
تو در این رهگذر تنها نخواهی بود
دلم این کولی غمگین
به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد کرد
تو این دیوانه را تا شهر های دور خواهی برد
تو فردا کوچ خواهی کرد
ولی هر گز تو تنها نیستی هرگز
تو احساس مرا با خویش خواهی برد
تو با این کوچ ناهنگام
تمامی وجودم را
درون کوچه های نیستی بر باد خواهی داد
و من این شاعر دیوانه... در تنهاییم
آواره خواهم ماند
تو فردا می روی... اما
بگو من بی تو... بی احساس... بی اندیشه فردا
چگونه می توانم ماند...؟؟؟
برچسب:
نویسنده: یگانه صفری