خرید بک لینک

گلدانی از بنفشه و از یاس خالی ام
زردم، دچار حادثه ی خشکسالی ام

از روی رف به گوشه ی دالان رسیده ام
روزی بلور بودم و حالا سفالی ام

هروقت نامه داد و سراغ مرا گرفت
بی لحظه ای درنگ نوشتم كه: عالی ام!

يعنی نخواستم كه بفهمد نشسته است
بغضی بزرگ پشت نگاه سؤالی ام

حاﻻ نوشته است می آيد به ديدنم!
گفته است: "تا اشاره كنی آن حوالی ام"

حاﻻ!... كه كعبه ام من و در هر قبيله ای
جاری شده ست زمزمه ای از زﻻلی ام!

گفته ست: "هاجر! ای زن فرمان پذیر من!
بی تو اسیر ساره ی حالی به حالی ام"

گفتم: نیا! که آمدنت رنج دیگری ست
پیغمبر دروغ و خلیل خیالی ام!

اين عشق نيست! باز به شهر من آمدی
تا كارد بر گلوی عزيزی گذاری ام!

برگرد! من برای تو هاجر نمی شوم
زن نيستم، مجسمه ى خسته بالی ام

فرقی نکرده است سلیمانیم ولی
دیگر نمی پرد به هوای تو قالی ام

عكس تو را به سينه ندارم، نگاه كن!
من چارچوب كهنه ى يك قاب خالی ام...

برچسب: نویسنده: یگانه صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:48

صفحه بندی