گلدانی از بنفشه و از یاس خالی ام
زردم، دچار حادثه ی خشکسالی ام
از روی رف به گوشه ی دالان رسیده ام
روزی بلور بودم و حالا سفالی ام
هروقت نامه داد و سراغ مرا گرفت
بی لحظه ای درنگ نوشتم كه: عالی ام!
يعنی نخواستم كه بفهمد نشسته است
بغضی بزرگ پشت نگاه سؤالی ام
حاﻻ نوشته است می آيد به ديدنم!
گفته است: "تا اشاره كنی آن حوالی ام"
حاﻻ!... كه كعبه ام من و در هر قبيله ای
جاری شده ست زمزمه ای از زﻻلی ام!
گفته ست: "هاجر! ای زن فرمان پذیر من!
بی تو اسیر ساره ی حالی به حالی ام"
گفتم: نیا! که آمدنت رنج دیگری ست
پیغمبر دروغ و خلیل خیالی ام!
اين عشق نيست! باز به شهر من آمدی
تا كارد بر گلوی عزيزی گذاری ام!
برگرد! من برای تو هاجر نمی شوم
زن نيستم، مجسمه ى خسته بالی ام
فرقی نکرده است سلیمانیم ولی
دیگر نمی پرد به هوای تو قالی ام
عكس تو را به سينه ندارم، نگاه كن!
من چارچوب كهنه ى يك قاب خالی ام...
برچسب:
نویسنده: یگانه صفری